تبليغاتX
گیج و ویج

 

حاشیه ای ریش ریش، این گلیم کهنه زندگی من است. این تار و پود از هم

گسسته همه ی بودن من از این دنیاست. رنگ باخته در برابر آفتاب سوزان

سختی ها و پا خرده ی گام های خسته ی تنهایی. تاب می آورد عبوری دیگر

را ودم بر نمی آورد که سالهاست خو گرفته به این گذر بی پایان.

هزار رنگ بته چغه هایش که روزی نوازش گر چشم بود،بال گشوده به

رفتنی ابدی و حال جز نقش و نگار رنگ باخته ای چیزی نمانده.

ّهر گره اش یادگار از دردیست که تا مغز استخوانم رسوخ کرده و

هر رج بافته ی خاطراتی فراموشی ناپذیر.

این گلیم کهنه تمام سهم من از این روزگار است . . .

+ تاريخ یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 13:13 نويسنده پری |

 

هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که طاقت بیاورم

درد بودن را!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 19:7 نويسنده پری |

من ترسان

ماه لرزان

درخت بی تاب ذره ای نوازش

رخسار مرگ فرو برده بازتاب زندگی در خود!

عطش فراقی بیفرجام

می سوزاند درونم را

عطش گریزی بی بازگشت!

بند بند روح ناتوان و در بندم

آه کشان

ذره ای پنجره ی فراق میجوید 

و

من ناتوان تر از گامی حتی . . .

زمان چهره پنهان کرده

در پشت سیلاب روان سکون و تنهایی

سیاه پوش جوانه هایی تازه در باغ وجود!

جوانه هایی نه سبز

که درد و درد و درد

که میخراشد

و وجود را پاره پاره میکند

جوانه هایی نه سبز

که سرخ ِ سرخ . . .

من آشفته ی این خواب همیشگی

سر بر درگاه اشک مینهم

و رخسار مرگ را

در بازتاب بودن خویش

آرزو میکنم!

+ تاريخ پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 18:57 نويسنده پری |

از ۶ ماه پیش تناسخ کردم در جسم  جغدی شوم  و شب زنده دار!

 

+ تاريخ دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 6:3 نويسنده پری |

آره میخوام بدونم !

میگی فضولم ؟ آره خب. اصلا فضولم!

میخوام بدونم تویی که خدایی ، با این همه خداییت ، یه دنیا آفریدی ، وسطش یه زمین گذاشتی

، و توی این زمین دونه دونه آدم گذاشتی تا حالا که حالاست شد این همه آدم!

که  مثلا به زور بهشت و جهنمت شکرت کنن و نماز بخونن و روزه بگیرن و خب گیریم همه چی

هم درست شد و همشون حرفتو گوش کردن! و دنیات شد بهشت! گیریم همه ی این کارا به نفع

ماست و برا ما لازمه و تو جوش این و میزنی و دلت به حالمون میسوزه!

 این وسط چی گیر تو میاد؟!

 چیه اون بالا نشستی، نگامون میکنی! دلت به همین خوشه که خدایی؟ قدرت داری ،

قانون گذاشتی، و دم به دیقه بهمون نشون میدی خاریم ، ذلیلیم؟!! آره؟ اینه اون همه خداییت؟

خدایی که خلق کنی ، بندت بشیم ، از رو قدرتت بهمون لطف کنی ، نعمت بدی؛ واسمون

راه بذاری ، پیغمبر بفرستی ، قانون بذاری و حتی اگه نفهمیدیم چرا بازم از ترس جهنم و

عذابت  هر چی گفتی بگیم چشم و اون  وقت به یه آخری برسیم . خب این همه دفتر

 دستک و حساب کتاب و . . . . آخرش چی؟!

"کفر نمیگم ، سوال دارم ! یه تریلی محال دارم! "

کفر نمیگم ولی فضولم! خب بندتم دیگه ، خودت اینجوریم کردی. حالا جوابمو بده!

خدایی و احترامت واجب. ولی جوابمو بده. خودت که منو میشناسی! خیلی سیریشم!

 

+ تاريخ یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 5:10 نويسنده پری |

 

ببار ای ابر دل  . . . بی پروا ببار آری!

که ساز این باران پشت شیشه سزاوار هم نوایی توست!

نقاب از چهره بر گرفته ام تا تو باشی و تو!

بی پروا ببار که تلخی این هجرا ن بر بند بندت نشسته است . . .

 

+ تاريخ شنبه چهارم مهر 1388ساعت 2:2 نويسنده پری |


و سزاوار چنین هجرانی

دل صد پاره ماست . . .


+ تاريخ دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 1:5 نويسنده پری |


I am here

Know, I know

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 5:46 نويسنده پری |

"اولین قانون پرواز دل کندن از زمین است"

+ تاريخ دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 3:35 نويسنده پری |

غریبه آشنا . . .

از یاد برده بودم که  هرچقدرهم آشنا شوی باز غریبه ای!

+ تاريخ شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 21:6 نويسنده پری |


سرخی لبهایم را در قفس عطش حبس میکنم

و پیراهنی از خارهای گل سرخ می پوشم.

دیگر لبهای هیچ مردی به لبهایم بوسه نمیزند

و دستهای هیچ مردی پوست لطیفم را نوازش نمیکند!

شبها در آغوش تختم میخوابم و روزها

از نگاه تمام مرد های به ظاهر مرد میگریزم!

اینچنین باید زیست . . .

         به دور از هوس زندگی!

+ تاريخ جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت 3:35 نويسنده پری |




The wise man said just walk this way
To the dawn of the light
The wind will blow into your face
As the years pass you by
Hear this voice from deep inside
It's the call of your heart
Close your eyes and you will find
The way out of the dark

Here I am
Will you send me an angel
Here I am
In the land of the morning star

The wise man said just find your place
In the eye of the storm
Seek the roses along the way
Just beware of the thorns

Here I am
Will you send me an angel
Here I am
In the land of the morning star

The wise man said just raise your hand
And reach out for the spell
Find the door to the promised land
Just believe in yourself
Hear this voice from deep inside
It's the call of your heart
Close your eyes and you will find
The way out of the dark

Here I am
Will you send me an angel
Here I am
In the land of the morning star
Here I am
Will you send me an angel
Here I am
In the land of the morning star


+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 19:43 نويسنده پری |

 

 

Who am I?"  I asked.

 " The one u you believe, is you!"

 he answered.

  .

 .

 .

 But  what do I believe . . .?

 

+ تاريخ چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 2:36 نويسنده پری |

عجب . . .

که اینطور!

واقعا؟؟؟

 

+ تاريخ یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 20:15 نويسنده پری |

نبی مهربانی مُردست!

+ تاريخ شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 3:7 نويسنده پری |

 

بچه که بودیم ارتفاع سرسره معنی هیجان بود و پرواز بلند تاب اوج لذت!

هر بار که تاب بالا میرفت ته دلمون خالی می شد و وقتی میخواست اوج

بگیره برق چشامون ابشار میشد و میریخت تو دل مامان بابا هامون . . .

رها بودیم از قید و بند بنده های زمینی و آسوده از خدا های زمینی تر!

ما بودیم و خودمون و یه خدای پاک و مهربون که هنوزم هست و ما نیستیم!

طعم شیرین پشمک زیر زبونمون بود و نگاه پر شوق بزگترا همراه راهمون . . .

سالهاست که نه تاب هامون مونده و نه سرسره ها و نه نگاه

گرم بزگترا . . . (خیلی وقته بزرگ شدیم!)

اونا هستن و ما هم هستیم فقط فاصله ی بین آخرین پله سرسره ی زندگیمون

با جایی که اونا وایسادن انقدر زیاده که  نمی تونن مارو ببینن و ما هر چی

فریاد می زنیم و دست تکون میدیم نمیبینن!

سالهاست که لبخنده شیرین پدر جاشو داده به یه اخم تلخ  . . .

سالهاست صدام به گوشای سنکینش نمیرسه و من هنوز از اون بالا

فریاد می زنم پدر  . . . منو ببین!

+ تاريخ شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 2:54 نويسنده پری |

+ تاريخ سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 16:54 نويسنده پری |

 

دوست داشتن یعنی حل شدن تو متن زندگی دیگری . . .

       یعنی فهمیدن تک تک نفس هاش . . .

             یعنی ذوب شدن تو رویاهاش . . .

+ تاريخ شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 20:28 نويسنده پری |

نیستیم . . .

به دنیا می آییم

عکس یک نفره می گیریم!

بزرگ می شویم

عکس دو نفره می گیریم!

پیر می شویم

عکس یک نفره می گیریم!

و بعد

دوباره باز

نیستیم . . .

حسین پناهی

+ تاريخ جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:41 نويسنده پری |

+ تاريخ یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 18:26 نويسنده پری |