|
گیج و ویج |
|
|
می آید . آرام و گرم. می غلتد روی گونه های یخ زده
از ناباوری هایم. می نشیند روی لبهای خشکم و با زندگی خود وداع می کند!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 19:30 توسط پری |
بیراهه رفته ام و حال هر چه چشم می دوانم راه نمی یابم . . . . با چشمان بسته
قدم می زنم در واحه های خیال و در خیال راه می یابم به سمت نور! آنقدر خیره نگاهش می کنم که مجبور می شوم چشمانم را بگشایم . . . بیراهه رفته ام!
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 19:26 توسط پری |
یک خط عمودی اینجا . . . . یکی دیگر هم کمی آنطرفتر .. . . . . باد که بیاید سردم نمی شود . . . . . . اما باران چه؟ . . . یک خط مورب اینجا . یکی دیگر هم کنارش. حال باران هم خیسم نمی کند . . . . نه مهمانی می آید تا دری بسازم و نه بید مجنونی پای دیوار است تا برایش پنجره هم بگذارم . . . . . آرام هستم . . . . بسیار آرام . . . و بسیار تنها . . .
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 19:39 توسط پری |
قصه تلخ این حضور را هر که رقم زده
یاد این نبوده است که در شبی تیره
بالشی برای غربت تمام تنهاییم نیز بگذارد!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 19:24 توسط پری |
آروم لبهامو از هم باز می کنم سعی می کنم صدایی ازم در بیاد . . . به تار های صوتیم فشار می ارم . . . نه! اتفاقی نمی افته! مثل همی شه سخت نفس می کشم . . . حتی اکسیژن هم واسم ناز می کنه لبهامو دوباره روی هم می گذارم . . . کسی از سکوتم دلگیر نمی شه . . . . چشمامو می بندم . . . . . به این فکر می کنم که شاید کسی هم از سکوت ریه هام ناراحت نشه!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 20:37 توسط پری |
جلوی آینه می ایستم وخیره نگاهش می کنم. او هم زل می زند توی چشمانم
تاب نمی آورم و نگاه بر زمین می افکنم. شروع به حرف زدن می کند. با لحنی طلبکارانه توبیخم می کند و من خاموش گوش می دهم. جایی برای حرف زدن من نیست. حق با اوست! لحظه ای نگاه از زمین بر می گیرم و دوباره با اندوهی بیشتر چشم در چشمان زلال و بی انتهایش می اندازم. دلش به حالم می سوزد و خاموش می شود. . . . . نگاهش با اندکی مهربانی گونه های سرخ از شرمم را نوازش می کند و من در آرامش پاکش قطره قطره اشک می ریزم! صبورانه می گوید : عزیزم این بار هم بخشیدمت!
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 19:34 توسط پری |
بگذار گنه کار باشم حال که دنیا
با گناه و بی گناه مجازاتم می کند!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 20:10 توسط پری |
دروغ می گی! به همه ما ها دروغ می گی! تو هیچ کدوم از ماهارو دوست نداری. ببین! برای یک بار هم که شده چشماتو باز کن! ببین ماها بزرگ شدیم. جلوی چشم خودت بزرگ شدیم ولی تو ندیدی. گوش کن! فرار نکن! این منم ! حالا خیلی چیزا بلدم . می تونم لباسامو خودم تنم کنم می تونم تا سر کوچه تنهایی برم! بلدم ظرفارو بشورم بدون اینکه چیزیو بشکنم! حتی دیگه لازم نیست زیر پام صندلی بذارم تا دستم به شیر آب برسه! . . . همه اینا رو تنهایی یاد گرفتم. تنهای تنها! چشماتو باز کن . . . بهم اعتماد کن! به خدا من میتونم!
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 19:52 توسط پری |
زنی بچه اش را کنار دیواری سر پا می گیرد
و من نظاره گرم! احساس می کنم حیثیت
تمام افرادی که از این خیابان می گذرند به مسخره گرفته شده!
او گند میزند به مرد کت شلوار پوشیده که سامسونتش
آرام در دستش تکان می خورد! و آن خانوم آنطرفتر او که پشت رل ماشین
گران قیمتش منتظر است!
زنی کودکش را کنار دیوار سر پا می گیرد و من به شخصیت خودم می اندیشم!
اینجا دنیاست!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 19:33 توسط پری |
تا به حال بر این می گریستم که چرا می فهمم!
و اکنون بر نفهمی هایم زار می زنم!
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 19:12 توسط پری |
کودک از مدرسه بر می گردد.
- سلام
- سلام
به اتاق می رود.
مادر در آشپزخانه است!
کودک در اتاق می ماند و مادر خوشحال است که او خاموش و بی صداست
و رویاهیش را بهم نمی ریزد!
فردا نیز از مدرسه باز خواهد گشت!
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 19:51 توسط پری |
تلخ تلخم! مثه یه فنجون قهوه! حتی به مزاج خودم هم تلخ میر سم!
خوبیش اینه که دنیا چاشنی اضافه زیاد داره! انقدر زیاد که هر روز
میتونم یه طعم داشته باشم!
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 19:35 توسط پری |
مادر به آشپزخانه میرود و کودک به اتاق. مداد های رنگی اش را
بر می دارد و خانه ای می کشد . . . با چند درخت و دشتی گل. . .
مادر زیر لب غر میزند : صب تا شب کار کار کار . . .
کودک دوباره غرق دنیای رنگارنگ نقاشی اش می شود! خورشیدی
در بالا و یک درخت هم اینجا. . . مادر دست هایش را خشک می کند
و کودک رویایش را پیش چشم او می گیرد.
- لیوانی که توش آب خوردی و کجا گذاشتی؟ صد دفه گفتم بیارش
می خوام بشورمش! مگه حرف گوش می دی! . . .
صدای مادر محو می شود در رویای شکسته کودک!
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:35 توسط پری |
وقتی قراره خاطره ها فراموش بشن . . . . پس چرا به وجود بیان!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 20:26 توسط پری |
نا مش هم حتی با من غریبه است. سایه سنگینش در خاطرات نزاییده مردست
و من چشم انتظار طلو عش در خاطرات نزاییده می گردم. رویای شیرینیست!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:1 توسط پری |
می گویم: این کاغذ سفید است!
می گوید: این هنر توست که بخوانی اش!
می گویم: هنر. . . . .
می گوید: بخوان آنچه با قلبت می شنوی!
.............
قلبم! باز هم توهم! باز هم خیال!
نا نوشته چه خوانم؟!!
دنیایی از شک مرا در بر خواهد گرفت! نشانه ای!
. . . این هنر توست!
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 20:39 توسط پری |
ذهنم خسته است و تاب نوشتن نمی دهد. چه کنم که جز این راه دیگری نمی یابم.خسته ام ... خسته
از بودن . به انتظار کلامی گوش به زنگ مانده ام... واژه ای ... خرده واژه ای هم برای تکه های تکیده قلبم نمی توانم بفرستم . . . او می گفت پاها یش آبله زده . . . من نیز . . . آنقدر خسته بودم که حتی نگاهی هم به آنها نینداختم! می سوزد. جای زخم ها روی پاها و . . . دلم می سوزد! " عبور باید کرد" از چه؟ از که؟ من تنها توانسته ام از خود بگذرم! ..... رها کرده ام خویش را از بند امید و سر افکنده ام از بودن ! می روم. چون باید اینگونه باشد. می سوزد پاهایم دلم ذهنم! آری ذهنم نیز می سوزد و انباری شده است از فکر هایی بیهوده! خسته است. . . . . . . بخواب. آرام بخواب کودک من! صبحی نیست! تو اما آرام بخواب!
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 20:31 توسط پری |
چشمانم در میان چهره های نا آشنای اطرافم می گردد. نمی یابم او را ولی باز هم از حرکت نمی
ایستم!
او که خود توهمی بود
در میان نا آشنایان دوروبرم هم یافت نمی شود!
مگر می شمود توهم هم به اختیار من نیاید
حال که می خواهم باشد
حال که می خواهم در بیکسی خویش اسیر همان توهم خودساخته بمانم
حتی ذهن هم یاری نمی کند!
به دنبال نشانه می گردد و نیست....
اثری نگاهی خطی عطری ........
بهانه می خواهد برای خلق بودن که بی بهانه نمی شود!
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 13:2 توسط پری |
تو دلم یه سنگ قبر کاشتم عوض همه عشقای دنیا! پنجشنبه به پنجشنبه میرم سراغش و یه فاتحه ای می خونم!
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:38 توسط پری |
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 19:33 توسط پری |